کلبه ی احساسات

ادبی

دلنوشته

بسم الله الرحمن الرحیم

چه روز غم انگیزی! پنجره ی اتاقم را باز میکنم درته افق خورشید بر روی اسفالت خیابان جان می کندهوا افتابی است اما درون دل من هوا بدجوری ابری است انگاری مدت هاست خورشید دلم غروب کرده استذهنم پر شده از سوال های مختلف پس این خدایی که میگن کجاست چرا به داد بنده های نیازمندش نمی رسه ؟

به هر گوشه ای که نگاه می کنم رد خدا را پیدا نمی کنم ! انگار با زمین و زمان بیگانه شدم . ای کاش یکی پیدا بشه و جواب سوالامو بده و تردیدی که مدت هاست عین خوره به تنم افتاده را از بین ببره! اخه مگه میشه خدایی باشه و این همه بدبختی تو دنیا !توی عینک ته استکانی چشم های پدران نا امید که با جیب خالی بچه ی مریض شون رو از این دکتر به این دکتر می برند ! توی اشک های بچه ای که برای اولین بار از درد بی پدری گریه می کنه و حتی معنای یتیم شدن رو نمی تونه بفهمه !تو ی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد پر از خون پسرش و از جبهه می اورند و فقط به چشمان پسرش خیره می شود و صورتش پر از اشک می شود ! توی دل اون شوهره که اگه دستهاش سیاه نباشن میره یک گوشه خونه با اندوه می خوابه و صدای زنش و می شنوه که به بچه های گرسنش با نجوا میگه خدا بزرگه اون نمیذاره امشب هم گرسنه بخوابین و....

یادمه همیشه مادربزرگم می گفت: دخترم خدا خیلی بزرگه وقتی یک در و می بنده در دیگه را باز می کنه اما من فقط یک در باز می بینم اون هم در جهنمه که بنده های گناهکار را به انجا می برند دیگه این روز ها مجبورم انقدر برای خودم دلیل و برهان بیارم تا بلکه یک جورایی آروم بشم  انگار خداوند با یک پرگار کج دایره ی زندگی بشر را نقاشی کرده است 

همیشه شنیده بودم که خدا فرشته هایی راکه دوست داره می فرسته زمین تا به بنده هاش کمک کنه تاکه یکی از فرشته های خدا تو بدترین لحظه عمرم به دادم رسید تمام سوالاتم را براش گفتم انقدر به خودم مطمئن بودم که فکر می کردم امکان نداره منو قانع کنه امااو....

حرف هایش را اینگونه اغازکرد کاش ماهم همانند افتابگردان بودیم افتابگردان با نور خورشید به دنیا می اید در نور زندگی می کنه و در نور می میرد او هیچ نسبتی با تاریکی ندارد باغبان که اورا می کارد نگران نیست چون می داند که او را هرکجا بکارد باز هم خورشید را پیدا میکند

خداوند ماهرترین نقاش دنیا است او وقتی بنده را خلق کرد به خود افرین گفت اما او همانند باغبان فکر نکرد او به همه ما فرصت انتخاب داد فرصت انتخاب برای زندگی کردن در روشنایی و تاریکی واین تو هستی که انتخاب کنی و قران را نازل کرد و به تو نوید روز یوم الحساب راداد ومنزلگاه نیکوکاران و کافران را در کتابش شرح داد سپس رو به من کرد و گفت : دخترم خداوند در مسیر زندگی هر بندهاش سختی هایی را قرارداده است تا اورا بیازماید اگر در مسیر رودخانه زتدگیت سنگ هایی نباشد انگاه هیچ وقت صدای دلنشین اب را نمی شنوی  همه ی ما ادم ها وقتی به یک در بسته می رسیم انقدر پشت ان صبر می کنیم و چشم می دوزیم دریغ از اینکه خدا یک در دیگه رو برات باز کرده

هر وقت دلت گرفت هر وقت تنها شدی باهاش حرف بزن اون صداتو می شنوه اون عاشق حرف زدن با تو اخه توکار دست خودشی مثل این شکوفه های بی تاب تو چشات زل می زنه یک نگاهی که مثل بهاره بایک صدای اشنایی بهت میگه من اینجام کنارت دارم به حرفات گوش میدم بعد با همون صدا که خود خود مهربونی ازت می پرسه بهم بگو من که همیشه کنارتم من که همیشه همراهتم چرا می ترسی ؟ چرا می ترسی؟

ازخودت بپرس کی تو عالم بی نشونی نشونم کرد کی تو لحظه های خاموش نیستی به من فرمان داد ادم شو کی تا این دمی که دارم نفس می کشم این دل و تو قفسه سینم کاشت کی منو وقتی یک حباب سرگشته بودم تو عالم حیرونی و بی خیالی پیداکرد ون موقع بود که به خودم اومدم و فهمیدم تا این موقع تو چه خوابی فرو رفته بودم و تازه از خواب غفلت بیدار شدم اون وقت از شرمندگی به سجده رفتم و طلب امرزش کردم از اینکه به بزرگیش شک کردم از اینکه این همه مدت فراموشش کردم می دونم منو بخشیده اخه اون ارحم الراحمین مثل مادری است که همه ما در اغوششیم هیچ مادری از فرزندش کینه به دل نمی گیره

خدایا ای پناه دهنده بی پناهان و ای فریادرس فریادرسان ما را در تمام مراحل زتدگیمان یاری ده لطف و عنایتت را از بندگانت دریغ مدار.

فاطمه علم روشن


                                


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 23:47  توسط فاطمه   | 

غروب گریه های تو

وقتی پر از بغض صدات

غمگینه مخمل نگات

شنیده میشه غصه از

فاصله های نفسات

 

یه گوشه ای کز میکنی

سرروی زانوت می ذاری

گریه امونت نمیده

اشکات و نم نم می باری

 

از غم حسرت چشات،دل من آتیش می گیره

به عشق تو زنده میشه،با غصه هاتم می میره

 

طاقت من تموم شده

به آخر خط رسیدم

نجیب نازنین من

نمیدونی چی کشیدم!

 

روزگارم مث شبه

نگاه تو خاکستری

بیشتر از این منو نبر

به سمت این در به دری

تحملم سر اومده

خسته شدم یه عالمه

دیر نشده ?کاری بکن

فرصتمون خیلی کمه

 

از غم حسرت چشات،دل من آتیش می گیره

به عشق تو زنده میشه،با غصه هاتم می میره

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 21:4  توسط فاطمه   | 

خداحافظ

ببين هم گريه هام از عشق ،چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه ،گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو ، خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم ،گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم ،خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي، تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه ، كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ.....!

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ......


+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 21:50  توسط فاطمه   | 

نیمکت

اگر توی این سوی دنیا روی نیمکتی نشسته ای


     وهمه انچه نداری کسی است ،


          بدان انسوی دنیا ،روی نیمکتی دیگر


کسی نشسته است که همه انچه ندارد تویی.......


                نیمکت های دنیا را بد چیده اند !!!!!

                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 16:15  توسط فاطمه   | 

شب مرگ

شما ای خاطرات کهنه و پوسیده و درهم زمن امشب چه می خواهید؟

زمن امشب که می میرم یکه و تنها چه می خواهید ؟

برای مردنم کسی را خبر نسازید.

نمی خواهم پدر برهم زند چشمان بازم را.

نمی خواهم ببیند مادرم سختی جان کندنم را.

نامه ای نوشته ام که اگر افتد به دست خواهرم،

از دل کشد اهی.

وگر افتد به دست دلبرم،اشکش فرو ریزد.

بدینسان نامه ام :

سلام مادر،سلام ای نازنین ، ای مهربان ،ای بهترین مادر

دگر در دفترم شعر جدیدی را

                                 نخواهی دید نخواهی خواند

دگر در البومم عکس جدیدی را

                                    نخواهی دید.

دگر هرشب در را به رویم بازنخواهی کرد.

دگر از من نمی پرسی،کجا بودی در این ظلمت؟

                   چه می کردی؟چه می خواهی؟

مادر اگر روزی رفیق مهربانی امد سراغ من،

بگو:فرزندم به ناکامی جان داد.

وتا اخرین لحظه عمربه سختی سخن می گفت.

                            خداحافظ عزیزانم،

                                 خداحافظ رفیقانم،

                                                           خداحافظ 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 16:15  توسط فاطمه   | 

قاصدک

قاصدک، غم دارم،

         غم آ وارگی و در به دری ،

                 غم تنهایی و خونین جگری.

قاصدک وای به من،همه از خویش مرا می رانند،

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند.

مادر من غم هاست ،

                   مهد و گهواره من ماتم هاست.

قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست.

آسمان نگهم بارانیست .

قاصدک ،غم دارم ،

                  غم به اندازه سنگینی عالم دارم.

قاصدک ،غم دارم ،

                 غم من صحراهاست،

                        افق تیره او،ناپیداست.

قاصدک ،دیگر ازاین پس منم و تنهایی،

وبه تنهایی خود در هوس عیسایی ،

وبه عیسایی خود،منتظرمعجزه ای غوغایی.

قاصدک،حال گریزش دارم،

          می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،

                           پستی و مستی و بدمستی نیست.

می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست،

                         شایدآن نیزفقط یک رویاست!!!!                        

         

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 23:46  توسط فاطمه   | 

یکی را دوست می دارم

یکی را دوست میدارم

ولی افسوس اوهرگز نمی داند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که

                            اورادوست میدارم

ولی افسوس ،

اوهرگز نگاهم را نمی خواند.

به برگ گل نوشتم من که

                                اورا دوست میدارم،

ولی افسوس ،

او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند.

به مهتاب گفتم ای مهتاب،

سر راهت به کوی اوسلام من رسان و گو که

                               او را دوست میدارم

ولی افسوس ،

 یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید.

صبا را دیدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت،

بگو از من به دلدارم که

                             اورا دوست میدارم.

ولی افسوس ،

ز ابرتیره برقی جست و قاصد را میان ره بسوزانید.

کنون وامانده ازهر جا دگر باخود کنم نجوا،

یکی را دوست میدارم ،

ولی افسوس ،

                       اوهرگز نمی داند!!!!

    

               




+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 16:37  توسط فاطمه   | 

تنهای تنها




کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران را

 

کس دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

 

و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ از من نمی ماند .

 

ومن گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

 

درون کلبه ی خاموش خویش اما

 

کسی حال من غمگین نمی پرسد

 

.من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

 

درون سینه ی پرجوش خویش اما

 

کسی حال من تنها نمی پرسد

 

و من چون تک درخت زرد پاییزم

 

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

 

ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

 

عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

تاروپود هستیم بر باد رفت اما نرفت

                                         

                                                  




+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 16:36  توسط فاطمه   | 

بهت نگفتم تاحالا اینکه چقدر دوست دارم؟

            

بهت نگفتم تاحالا اینکه چقدر دوست دارم

                             عطر بهار و بوی سیب سبد سبد دوست دارم

بهت نگفتم تاحالا اینکه چقدر دوست دارم

                            قدیسک ترانه هام من تا ابد دوست دارم

تورویاهام مال منی فکرتو داغم می کنه

                           ناز نگاه چشاته که داره باغم می کنه

من بی تو بارونی می شم توغصه زندونی می شم

                           باتو بهاری می مونم بی تو زمستونی میشم

بهت نگفتم تاحالا اینکه چقدر دوست دارم

                          اینکه چقدر ارزومه دست توی دستات بذارم

بهت نگفتم تاحالا اینکه چقدر دوست دارم

                         ماهک مهتابیه من ، من تاابد دوست دارم

سایه به سایه با منی هستی میون لحظه هام

                         حس می کنم کنارمی جزتوکسی و نمی خوام

بهت نگفتم تاحالا چطور شد عاشقت شدم

                         فاتح تنهایی من منو گرفتی ازخودم

جلوی اینه که میری اینه تماشایی میشه

                         نوشتن از خواسته تو وای که چه انشایی میشه !

 

                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 14:52  توسط فاطمه   | 

ما همسایه خدا بودیم

شاید مرا دیگر نشناسی ،شاید مرا به یاد نیاوری.اما من تو رو خوب می شناسم. ما همسایه شما بودیم و شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا.

یادم میاد گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی اسمان دنبالت می گشتم. تو می خندیدی . من پشت خنده ها پیدات می کردم.

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود. نور از لای انگشتای نازکت می چکید.راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت میاد؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. توگل بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می اومد . اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت: همین که پاتون به زمین برسد میدونم چه جوری از راه به درتان کنم .

همیشه خواب زمین و می دیدی. ارزویی رویاهای تورا قلقک می داد. دلت می خواست به دنیا بیایی . همیشه این را به خدا می گفتی و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیات آورد. من هم همین کارو کردم بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا ما دیگر نه همسایه هم بودیم و نه همسایه خدا . ما گم شدیم و خدا را گم کردیم .

دوست من همبازی بهشتی ام ! نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده . هنوز آخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زنه از قلب کوچیک تو تا من یک راه مستقیم است اگر گم شدی از این راه بیا . بلند شو از دلت  شروع کن .

            شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

                                              

                    

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 14:47  توسط فاطمه   | 

مطالب قدیمی‌تر